همش میخوام بیام پست بزارم ی اتفاقی می افته که نمیشه
ی چن روزی هست که هوا به شدت سرد شده ب شدت منم برای اینکه در مصرف گاز صرفه جویی کنم چن تا از  کتابام جمع کردم اومدم اتاق پایین که کنار پذیرایی است درس بخونم
اصلا خوب نیست اتاق مطالعه ی ی کنکوری کنار اینجوری باشه صدای تلویزون صدای کسی که با تلفن حرف میزنه واضح تواتاق من میاد حتی صدای گریه بچه ی همسایه هم میاد.دیگه مهممون هم که میاد واویلاس ازاون بدتر اون مهمون بچه ام داشته باشه من ودوستام هممون اتاقامون جدا از پذیرایی وتوی واحد جداس مثلا یکی مثل من تو ی واحد جدامیخونه یکی تو زیر زمین خونه یکی گوشه ی حیاط واسش اتاق ساختن و....
امروز حدودای ساعت 4گازامون قطع شد تا6 تواین سرما برای اینکه این مدت خونه نباشیم بابابا رفتیم رفاه وخریدکردیم کلی خوراکی های خوش مزه برا خودم خریدم  چون دیگه مدرسه نمیرم و بوفه ای هم دیگ درکار نیست خیلی وقت بود دلم هوس همچین خریدی رو کرده بود

امروز یاد یکی از اشناهامون افتاد ایشون ی سال از من بزرگتر بود وسال دوم دبیرستان که میخوند با یک اقا معلم ازدواج کردو ایشون از لحاظ درسی ضعیف بودن وبعد ازدواج تغیییر رشته داد رفت فنی وبعد پارسال شنیدم همسرش دندون قبول شده نگو ایشون بعد اینکه ازدواج میکنه از شغل معلمی انصراف میده ومیشنه واس کنکور میخونه وسال اول هیچا قبول نمیشه ولی سال بعدش ک میشه سال94دندون پزشکی قبول میشه اونم بین الملی 
وتمام این مدت پدرش هزینش میداده والانم شهریه دانشگاه وخرج خونه زندگی به پای پدره پسرس اون موقع این دوست ما هنوز نتونسه دیپلمش بگیره وحالا همسرش دندون پزشکه وخواهر شوهر دوستم که امسال ازدواج کرده هم شوهرش تشویق کرده ک بشینه واس کنکور بخونه خودش مامایی میخونه وتموم کرده وتازه شوهرش داره مثل من وامثال من برا کنکور میخونه وپدر شوهرش هم داره خرج زندگیش میده 
واقعا این روند برام جالبه 
البته دوست من خیلی شانس اورد جالبه با یک معلم ازدواج کنی بعد بشه دکتر......!!!!!!!!!!!!خدا بده شانس 
اون وقت من این همه میخونم به امید اینکه ی همسر دکتر نصیبم بشه :)
حالا اونم اگه بشه