بعد یک هفته بالاخره برگشتم خونه 

این ی هفته رو مونده بودم خونه پدر بزرگ واز دردسرا وشلوغی روزا میگذرم که چقد سخته تو این اوضاع درس خوندن

اصلا دوست ندارم بنویسم در مورد این موضوع ولی تنها جایی که میتونم خودم خالی کنم

چهارشنبه ساعت 11به دنیا اومدن عضو جدید خانوادمون بهم خبر دادن

اصلا برام مهم نبود حسی خوبی نداشتم 

پیام تبریک ها شروع شد 

وبغض کردم  وزدم زیر گریه من ی خواهر دل سنگ هسم که از اومدنت به خونمون خوشحال نشدم وبلکه نارحت شدم 

من هنوز باورم نشده که قرار تو بیای خونمون اصلا هم راضی نیسم 

دوست ندارم ببینمت 

اصلا دوست نداشتم وهنوزم ندارم که عضوی وارد خونمون بشه میدونم که همچی میخواد تغییر کنه 

منو ببخش که انقد دل سنگم ولی تو هیچ وقت برادر من نخواهی بود ونه من خواهر تو 

وقتی صدا میکنن داداش کوچولو  ی تو......ازت متنفر میشم 

من فقط یک برادر دارم اون هم از من بزرگ تره و تو برادر من نیسی..

ببخش که بی رحمانه مینویسم ولی من بودنت نمیخوام