مدت هاست که ننوشتم ولی تو این ی مورد واقعا جایی برای تخلیه نداشتم جر اینجا و نوشتن

هنوزم بهش فک میکنم  الان دقیقا که حساب میکنم یک ماه و ده روز که خبری ازش ندارم رابطمون از تابستون بهم ریخت

بعد اینکه که فهمیدم به جز من با یکی از هم دانشکده هاش هم به مدت یک ماه دوست بوده وبیرون رفته

اون لحظه که فهمیدم همچی تو ذهنم شکست حس بازنده بودن بهم دست داد اینکه من یک سال از مهم ترین سال زندگیم پای کسی

دادم که خیلی راحت خیانت کرده بود

استرس رتبه ام و کنکور روز به روز بیشتر میشد به اشتباه این ادم تو زندگیم نگه داشتم

وحشت داشتم از اینکه کنکورم خراب کنم وکسی که دوسش داشتمم از دست بدم همیشه به ای مورد که فکر میکردم بدنم سرد میشد

ولی الان که دارم مینویسم من دقیقا تو همین شرایطم نه رتبه ای دلم میخواست اوردم نه کسی که دوسش داشتم دارم

روز به روز همچی بدتر میشید نتایج اومد من به بدترین حالت ممکن کنکور خراب کرده بودم چه روزایی کشیدم من

روزبه روز از هم دور شدیم دور تر دیگه دوست داشتنش حس نمیکردم و این رابطه به غلط تا دی ماه ادامه پیدا کرد

دیگه لاشه ی رابطه هم نمونده بود

علاوه بر اینکه حس ارامشی ازش نمیگرفتم

بدتر بهم میریخت منو

بعد از ماه ها کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم تمومش کنم

با تنفری که اون لحظه ازش داشتم تمومش کردم

شاید بدترین حالتی که میتونست تموم بشه همون طوری اتفاق افتاد

اینکه هر چی میتونستم بهش گفتم

عقده ای که تو دلم بود حس بازیچه شدن داشتن رو داشتم که یک نفر اومد در مهم ترین سال زندگیم بازیم داد وحالا که دیگه....

رفت

به همین سادگی باختم

تو شرایط بدی تنها شدم

روزا سخت میگذشت

دلتنگی ...تنفر ..حس بازیچه بودن ...استرس کنکور..ارامشی که نداشتم

منی که تا الان با وضع روحی داغوووون که تازه تازه حالم بهتر میشد بخونم دوباره بهم ریخت منو

ولی این دفعه نذاشتم که منو از پا دربیاره

اتاقم عوض کردم اومدم اتاق پایینی اتاقی که کنار پذیرایی بود کتابخونم اوردم اتاق جدیدم میخواستم کمتر تنها باشم

چون بیشتر کنار خانوادم بودم کمتر فرصت میکردم بهش فکر کنم

همه عکساش ریختم دور

هیچی نموند ازش

به سختی تمرکزم جمع میکردم تا بخونم ذهنم اشفته بود ولی سعی کردم بهش فکر نکنم دیگه این دفعه باید من برنده میشدم

خیلی شبا با گریه خوابم میبره

خیلی شبا دلم تنگ میشه

واسه خاطراتمون واس حرف هایی که میزد واینده ای تو ذهنم باهاش ساخته بودم

تا اینکه چن روز پیش  فهمیدم شمارش عوض کرده  وحتی نمیتونم از دور ازش خبر داشته باشم

و طریق دوستم فهمیدم که با یکی از بچه های رادیولوژی دانشکدشون دوست شده

یاد حرفش افتادم که بهم میگفت سال بعد کنار خودمی تو دانشکده ی مایی

ولی الان نه من اونجام نه دیگه حسی هست...

به همین سادگی

خیلی وقت ها به این فکر میکنم که عایا اونم به من فکر میکنه لحظه ای به این فکر میکنه که تو بدترین شرایط تنها گذاشت منو

به این فکر میکنه زندگیم زیر و رو کرد که الان واس ساختنش باید از اولش همچی رو شروع کنم

حتی احساسم ودلی که شکست

واینکه نمیترسه که یک روز پای زندگی خودش بگیره؟

دل شکستن گناه کمی نیست خدا که از حق بنده هاش نمیگذره

تو اون شرایطی که داشتم دوستام خیلی کمکم کردن با حرفاشون دلداری هاشون

ولی به هرحال زخمی که تا همیشه رو دلم میمونه

اره من هنوزم بهش فکر میکنم

هنوزم یاد حرفاش می افتم ته دلم خالی میشه

فکر میکنم زمان زیادی واس فراموشیش لازم هست

چقد نیاز دارم به حس خوب الزایمر...

30/11/96