از دیروز تا الان با اینکه اصلا انتظار اون رتبه رو نداشتم وهمه نقشه هام نقشه بر اب شد
ب طور عجیبی حالم خوش بود اصلا نارحت نبودم فقط بهت زده بودم 
ولی همین جن دقیقه پیش ی طور وحشتناکی زدم زیر گریه بلند بلند هق هق کردم 
انگار تاره فهمیدم چی شده :((((
نیاز دارم ب یکی که بشینم باهاش حرف بزنم 
نیاز دارم ب اینکه ی مدت از تنش ها دور باشم 
نیاز دارم ب اینکه ارهمه دور باشم 
 ولی هیچکدوم از نیازام برطرف نمیشه
برای اینکه مامان وبابام نارحت نشن اصلا ب روی خودم نمیارم اصلا انگار ن انگار ک چیزی شده 
بهشون گفتم من نارحت نیستم شمام نارحت نباشین 
واقعا برام دیگه مهم نیست چه رشته ای بخونم من خسته تر از این حرفام 
یاد همکلاسیام می افتم یاد هم ترازای خودم تو کلاس دلم برای خودم میسوزه واقعا واقعا واقعا حقم این نبود من 
انگار تموم اون خستگی هنوز تو تنم هست خستگی کنکور
به هرحال گذشت ولی اون روزای خوب فقط ی امید واهی بود انگار 
من امسال انتخاب رشته میکنم ومیرم 
شاید دوباره برگشتم وحقم از کنکور لعنتی گرفتم 
شایدم تقدیر منو جاای برد که هیچ وقت دیگه بر نکردم سمت کنکور
ولی میخام منطقی نگاه کنم 
نه من دیگ توان روحیش نه توان روانی نه توان جسمی برای موندن رو ندارم  حداقل اینو میدونم کمه کمش ب ی وقفه نیاز دارم  هم خودم هم خانوادم 
دست کشیدن از ارزوهات سخته ولی نمیشه ک با تقدیر جنگ کرد 
من چیزی کم نذاشتم ولی خدا برای ارزوهای من خیلی کم گذاشت خیلی:(