روزا چقد تند میره

اومدن پدر بزرگ از حج و استقبالش و ولیمه و لباس ست کردن هامون با دختر خاله و گرفتن سوغاتی ها بدون شک از بهترین روزای تابستون 97بود 

که‌ب سرعت گذشت 

و حالا رسیدن وقت سفر و اون همه استرس و تلاش برای جور کردن برنامه واس بودن خانواده ی عموم چون مسافرت اصلاااااا تکی اونم با مادر من عمرا ب چسبه 

و الان جور شدن برنامه ها و دل شاد و ذوق کردن از ته دل قبل خواب برای شروع سفر 7روزمون 

تلخی های قبلش کمرنگ میکنه نسبتا

و روز ب روز بیشتر ب این میرسم ک باید در لحظه زندگی کرد 

و خوش حالم ک میتونم ذوق کنم 

مدت هاست ک تو دلم واس چیزی شادی نکرده بودم 

فک کنم دلم داره درست میشه جای زخمی ک خورده بود داره بهتر میشه

+ ببخشید ک کامنت نمیذارم ولی همتون میخونم مجالی واس کامنت نوشتن نیست