به رسم هر سال بعد کنکورم میریم تهران تا برادر گرامی رو زیارت کنیم 
به رسم هر سال با اون هوای تهران آتیش میگیریم شب ها پناه می بریم به پارک نزدیک خونه ی خاله اینا 
دقیقه دقیقه ی پارسال تو ذهنم جایی که نشسته بودم و داشتم با بچه ها تو گروه تلگرام چت میکردیم 
ثانیه به ثانیه اش تو ذهنم میگذره اون موقع یک درصد هم فک نمیکردم سال بعد دوباره همون جا با یک عدد من پشت کنکوری با آینده ی مبهم نشسته باشم 
رو نیمکت نشسته بودم داشتم به ایندم فکر میکردم 
سوالای کنکور بررسی کردم درصدام بدست آوردم 
خب دوباره به دارو سازی و رویای کودکیم نمیرسم😐
به سرم زده دوباره بیارم بخونم از زیست بیولوژی کمپبل 
به مامانم بخوام بگم دوباره میمونم سکته میکنه اینو مطمئن ام 😌
بعد میگم بیخیال میرم ی رشته ی پیرا پزشکی معمولی تو همون دانشگاه به اصطلاح تیپ یک خودمون 
من که تا پارسال به همینم راضی بودم 
پس داروسازی چی میشه؟در حد رویا واسم بمونه؟چقد برنامه داشتم براش
ولی من که امسال خوندم براش من که سه دور شیمی هام واسش مرور کردم من که درسایی که پارسال با ی دوره میرفتم سر جلسه کنکور رو بار ها و بارها مرور کردم چرا سرجلسه نتونسم همه اون خودم باشم؟اصلا از کجا معلوم دوباره همین اتفاق ها نیوفته واسم 
از کجا معلوم دوباره بتونم همه اون چیزی که هستم پیاده کنم!؟
تصمیم میگیریم همه چیز رو بسپارم بخدا تا اعلام نتایج و هرچی که به نظرش درسته 
این سن ۲۰سالگی انقد پخته تر شدم انقد واقع نگر شدم که با من یکسال عقب صد سال فاصله داره 
این که آدم هیچی خوشحال نکنه ؟حس افسردگی یا حس بزرگی؟
این که واقعا واقعا دوست ندارم زندگیم ادامه داشته باشه چی؟