خوب اولش کلی بحث کردیم  سر اینکه کدوم کافه بریم ک ب نتیجه نرسید 

رفتیم مرکز شهر 

اول رفتیم ی کافه ک صاحبش خیلی بد نگا میکرد ب یکی از بچه ها بله جمع کردیم رفتیم ی جا دیگ 

کافه ی معروف شهررررر ک تعطیل بود کلا

بعد رفتیم کافه نیمکت هووووف وحشتناک دود بود داااااخل ک خداروشکر جا نشد بشینیم

این دفعه ی کافه ی شیک سرچ کردیم بالا شهر خوب تا حالا هیشکی نرفته بود 

ادرس کافه رو سرچ کردم تو مپ و یک تاکسی گرفتیم رفتیم کاناپه 

خیلی کافه ی خوشگلی بود خیلی عکساش واستون میزارم 

بله سفارشاتمون دادیم و بچه ها شرو کردن ب عکس انداختن هوووف 

اون دوستم ک پزشکی میخونه خیلی واسش مهم بود ک تو ی کافه ی شیک عکس بگیره و تو اینستاگرام عکس بزاره :)))

خوب من که اینستا ندارم واسم اصلا مهم نبود نشستیم شرو کردیم ب گپ زدن 

هممون دلمون واس این روزا تنگ شده بود اونم خیلی زیاد تا حدود8/30 وبعدشم بچه هایی ک میخواستن برن خوابگاه تاکسی گرفتن رفتن 

اون یکی دوستمم خواهرش اومد دنبالش 

من و دوست قدیمیم 6سال بود همو ندیده بودیم  چون مسیر مون یکی بود 

باهم برگشتیم اول رفتین مجتمع ی دوری زدیم و تاکسی گرفتیم اومدیم خونه 

خیلی خوب بود ولی من نمتونسم احساستم ابراز کنم 

این خیلی اذیتم میکرد! خوب کلا از اول این مشکل داشتم ولی بعد شکستی ک تو رابطم خوردم کلا احساساتم سرکوب شد تا مدت ب کسی و چیزی حس نداشتم اصلا کاملا بی روح و بی حس بودم 

وقتی بچه ها رو دیدم بعد از مدت ها خیلی دلم واسشون تنگ شده بود دوستم خیلی محکم منو بغل کرد ولی من اصلا دستام واسش باز نکردم خیلی سرد تو بغلش بودم 

دوست داشتم محکم دستاش بگیرم ولی نمیتونستم اصلا دست خودم نبود 

دوستمم خیلی تعجب کرد ازم جدا شد 

یا وقتی کنار هم بودیم بچه ها خیلی با ذوق از خودشون واس هم میگفتن منم خیلی ذوق تو دلم بود و نمیتونستم بروزش بدم ی چیزی انگار جلومو میگرفت

این حس واقعا ازار دهنده است واسم 

گرچه از اول تو ابراز احساسات هم مشکل داشتم و همیشه مامان بهم میگ تو باید پسر میشدی بس ک خشکی 

ولی بعد اون رابطه من واقعا داغون شدم اون نیمچه حسی هم ک بود رفت

فقط ل ع ن ت به کسی ک باعثش شد:(